آدم، سنگ، آهن

آدم، سنگ، آهن

درین بنبست پولادین

تن دیوار را با جسم در پیوند جاویدیست گسستن را نشاید

آه، دربان!

بس کن، این کوبیدنت با سنگ بیهوده است

کلید اینجاست اما قفل بر دروازه جوشیده است

برو دربان، برو بگذار گوش مغز من یک

دم …. بیارامد

من اینجا با تبار سنگ و آهن سخت خو کردم

مرا با سنگ پیمانیست در همطاقتی

بگذار با او همقدم در سنگلاخ صبر میکردم

مرا از زمهریر مرگ باکی نیست

به جانم ضربه های دست توفان اتفاق درد ناکی نیست

مگو از کیمیای آبها بامن مگو از آبی بی انتها بامن

که من با آسمان تیره مرداب دل بستم

من اینجا ریشه دارم

در زمینی آهنین کز ابر های سربی یک آسمان پولاد توفانی

مراکز شاخه هایم دم به دم زنجیر میروید ببر از یاد

برو دربان، برو نگذار دستانت ازین پولاد کوبیدن بیازارد

ترا تاب شکستن نیست

من اما خوب میدانم که آدمف سنگ، آهن

دست در بازوی هم تا انتهای جاده های درد همراهند

و از طغیان وحشتها و از جولان ظلمتها نمی کاهند

برو دربان، برو دست تو خالی نیست

برو افسانه سنگین دنیایم به دستانت

برو وین قصه را در شهر سر تا پا حکایت کن

بگو در پشت این دیوار سنگی

دختری با سنگ عقدی جاودانی بست

و در اعماق سختیها به نسل آهنین پیوست

نادیا انجمن

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *