بانگ جانبخش آب میاید
میپرد رنگ کاغذ از تب و تاب
خامه با اظطراب میاید
باز از خشکدشت لبهایم
چامه با صد کرشمه میشکفد
عجب اینجاست کز چنین برهوت
چون به یک باره چشمه میشکفد
در نهانگاه عقل و احساسم
باز هنگامه نوین بر پاست
آنچه دارم من از جنون و شعور
در سرم سر کشیده در غوغاست
باز از پیچ و تاب یک تصویر
پیش چشمم زمانه میرقصد
نقش اندام یک خیال لطیف
در برم بیخودانه میرقصد
دختر تشنه جان دفتر من
شعر را موج موج مینوشد
بیخود از قصه فراز و فرود
فارق از عمق و اوج مینوشد
عطش قحطسال آخر شد
اینک این فصل آبسال من است
باغ طبعم ز واژه لبریز است
زین غنا، وه که خوش به حال من است
میسرایم ترانه از باران
از مزامیر روحپرور ابر
تا ضمیر مرا بیاراید
اشک رنگین لعلگستر ابر
تا بریزم به کام دختر شعر
نم نمک بوی سبز بودن را
کم کمک از زبان بر اندازم
رسم ( از سوختن سرودن ) را
باز در خشکرود دفتر من
بانگ جانبخش آب میآید
میپرد رنگ کاغذ از تب و تاب
خامه با اظطراب میآید
سرطان ۱۳۸۱





