باز عاشق شده ام عاشق تنهایی شب
باز مردم همه خوابیده و من مست خیال
جامها برده ام از ساقی رویایی شب
وه چه زیباست که با دیده دل میبینم
باز مهتاب مرا ( دختر من ) می نامد
دعوتم میکند از لطف به جانخانه خویش
و به صد ناز وادا سوی وطن میخواند
بازپیرامن دل وسوسه ها حلقه زدند
که از این غمکده بیرون ببرم مایه جان
شاد پرواز کنم سوی افقهای سپید
بدر آرم ز قفس گنج گرانمایه جان
گر از این تیره سرا رخت ببندم چه عجب
خانه ام گوشه یی از ماه خدا خواهد شد
روح من تا دل انوار خدا خواهد شد
دل من مامن آیات بقا خواهد رفت
مرغ بی بال و پرم شوق پریدن دارم
دیده بر دست توانای که باید دوزم
گر کسی نشکند این حلقه پولادین را
لاجرم در عطش وسوسه ها میسوزم
تو مرا تا به سر انجام توانی بردن
اه، ای شعر فسونگر مددکاری کن
بی وجود تو به دل اینهمه هنگامه بود
تو مرا وسوسه کردی، تو مرا یاری کن
جدی ۱۳۷۹





