بانگ جـــــانبخش آب میاید
میبرد رنگ کاغذ از تب و تاب
خـــــامه با اضطراب میاید
بـــــاز از خشکدشت لبهایم
چامه با صد کـــــرشمه میشکفد
عجب اینجاست کز چنین برهوت
چون به یک باره چشمه میشکفد
در نهانگــــاه عقل و احساسم
باز هنگامــــــه نوین برپاست
آنچه دارم من از جنون و شعور
در سرم سرکشیده در غوغاست
باز از پیچ و تاب یک تصویر
پیش چشمم زمانه میرقصد
نقش اندام یک خیال لطیف
در برم بیخودانه میرقصد
دختر تشنه جان جان دفتر من
شعر را موج موج مینوشد
بیخود از قصه فراز و فرود
فارق از عمق واوج مینوش
عطش قحط ســــال آخـــــر شد
اینک این فصل آبسال من است
باغ طبعم ز واژه لبریز است
زین غنا، وه که خوش به حال من است
میســـرایم ترانه از باران
از مــــزامیر روحپـرور ابر
تا ضمیر مـــــــرا بیـــاراید
اشک رنگین لعل گستـر ابر
تا بریزم به کام دختر شعر
نم نمک بوی سبز بودن را
کم کمک از زبان براندازم
رسم (از سوختن سرودن) را
باز در خشکـــــرود دفتر من
بانـگ جــــانبخش آب نیاید
میپرد رنگ کاغذ از تب و تاب
خــــامه با اظطراب میــــآید
نادیا انجمن





