آنروز ها او از خودی لبریز بود
می پـــرورانیدنـد دستانش
نورسته بی ریشه را در خویش
تا بارور گــــردد
آنروز ها، در زلال جاری اندیشه هایش
پــــــر بهایان گونه گون بودند
آنروز هـــــا گاهی
درختان زیر دستش درس میخواندند
آنروز ها اندامهایش رام او بودند
شاید از شکوهش میهراسیدند
ولی امروز
او دستهایش خشک و بیبارند
چشمهایش سوخت! خالی است
زلال فکر هایش نیز اینک در دل مرداب
میمیرد
به پاها اعتمادش نیست
گویی کجروی کردند و با فرمان دیگر ها
به راه دیگر رفتند
و او در کنج خاموشی نشسته
رفته تا اعماق دریای فراموشی
و از یاد زمان خالی است
آه
او تا بیکران خالی است
نادیا انجمن





