پرتو! سلام
دیشب به من حمید خبر داد
آن چینی شکسته که یک عمر بر تنش
انبوه زخمها و ترکها را
با تار و پود خویش به هم بند میزدی
از دستهای خستهات افتاد
من ناگهان خمیده شدم
اما تو آن درخت سرافراز بيشه باش
مثل همیشه باش
مثل تمام عمر که لبخند میزدی
بی خندهی تو آینه زیبا نیست
باید قبول کرد که تقدیر سندباد
غیر از سفر نبود
هرچند زود
مقصود رود جز دل دریا نیست
او را به نیل امن توکل روانه کن
هر بامداد
آن نغمههای مانده به گیتار خفته را
با شور شهرزاد
با شعرهای تازهی خود جاودانه کن…
افشين علا





