شمع را بی‌شعله سامانِ نظر پیداست، چیست

شمع را بی‌شعله سامانِ نظر پیداست، چیست
کور می‌گردم دمی کز خود جدا می‌بینمت
(بیدل)

سخن در باره‌ی این بیت را با دو گزینه‌ی مفهومی آغاز می‌کنم:
۱- رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی
۲- برایند نتیجه‌‌ی موضوعی بیت

۱- رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی:
پیش از پرداختن به مفهوم بیت، برداشت خود را از مسأله‌ی “رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی” مشخص می‌کنم تا درکِ روشنی از این رابطه‌ی “دال – مدلولی” به دست آید.

– رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی چیست؟
در فرضیه‌های فلسفی گفته شده که هر شئی در رابطه‌ی ذاتی‌اش باشئی دیگر – و نیز در ذات خود – رابطه‌ی دال – مدلولی یا به تعبیرِ دیگر رابطه‌ی مفهومی علت – معلولی را در خود دارد، مانند چراغ که افزون بر ماهیّت وجودی‌اش از ره‌گذر فریکی، خاصیّت نوردهی و روشنایی‌بخشی را نیز دارد. چراغ در این نگره‌ی فلسفی دالیست که با مدلولِ روشنی در یک رابطه‌ی مفهومی و ذات‌انگارانه، عاملی می‌شود برای عملیه‌ی نوردهی و پخش روشنایی.

بنابرین با توجه به مفهومِ ذات‌باورانه‌ی پدیده‌ها در فرایندِ فلسفی، هر شئی در یک رابطه‌ی مفهومی ویژه با شئی دیگر قرار دارد و گاهی هم این رابطه‌های مفهومی، به گونه‌ی متضاد نیز شکل می‌گیرد.

“بیدل” با توجه به این رابطه‌ی مفهومی در فرایند رابطه‌ی “دال با مدلول”، ماهیّت شمع را بدون “شعله” به شمعِ کوری تشبیه می‌کند که اگر دمی از “شعله” (که ماهیت مفهومی او را در روند رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی (روشنایی) می‌رساند) جدا بماند ( یعنی شعله‌اش خاموش شود ) چیزی جز موجود کوری نخواهد بود. وی با این نگرش می‌خواهد رابطه‌ی اندام‌وار و سامان‌مندِ مفهومی شئی را باشئی دیگر، نشان بدهد.

افزون بر این روی‌کرد فلسفی، در نگرش‌های عرفانی توجه بر اصل مسأله‌ی رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی بسیار مطرح شده‌است؛ زیرا از دید معرفت‌شناسی، هر پدیده و شئی را که ” وحدت‌الوجود” (خدا ج) خلق کرده، بدون توجه بر ماهیت و رابطه‌ی مفهومی شکل نگرفته است. هرچیز در فرایندِ یک رابطه‌ی مفهومی روشن، برای بیان ماهیت و رسانیدن مفهومی هست شده و هیچ چیز بدون معنا، تسلسل و رابطه‌ی ذاتی با دیگر اشیاء خلق نشده است.
با توجه بر این دو نگرش فلسفی و معرفت‌شناسانه، پرسش آمیخته با شگفتی بیدل در این بیت این است که آیا ممکن هست “شمع بدون شعله” بتواند به “سامان نظر” بپردازد؛ یعنی نور بیفشاند و محیطی را از فیض خود روشن کند؟ (شمع را بی‌شعله سامان نظر پیداست، چیست؟)

اما وی بانظر داشت رابطه‌ی مفهومی در مصرع دوم ، به این پرسش و شگفتی این‌گونه پاسخ می‌دهد:
“کور می‌گردم دمی کز خود جدا می‌بینمت”

کوری شمعِ بدون شعله، تأکید بر مسأله‌ی رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی است که این روی‌کرد به‌حیث مهم‌ترین ویژه‌گی در این بیت مطرح شده‌است.

افزون بر این که توجه به روی‌کرد مفهومی شئی با شئی، یک ویژه‌گی موضوعی در شعر بیدل پنداشته می‌شود، از سوی دیگر، این ظرفیّت را به مخاطب می‌دهد تا بیش‌تر از آن‌چه هست، به کالبدشکافی معنایی در اندیشه‌ی بیدل بپردازد و به “قدرِ تشنگی” از دریای فکر او بچشد.

۲- برآیند نتیجه‌ی موضوعی بیت:
برای دست‌یابی زودتر به معنای اصلی بیت، باید مفهوم ذات‌باورانه از آن را ارائه نمود و سپس نگرش هرمنوتیکی آن را از ره‌گذر معنایی، به خواننده واگذار کرد.

بیدل با توجه به رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی، در یک نگرش عرفانی، خودش را به شمعِ مجرّدی در عالم “کثرت” مانند می‌کند که بدون “شعله”ی عالمِ “وحدت”، چیزی جز کوری محض نخواهد بود؛ زیرا هنگامی که شمع (عالم کثرت) عاملِ روشنایی خود (عالم وحدت) را از دست بدهد، در فرایندِ این جدایی، چیزی جز شمع کور و موجود خاموشی نیست و حضورش بدون عامل، خلایی در عالمِ کثرت است.

پرسش آمیخته با شگفتی ” بیدل” در کابرد واژه‌ی “چیست” تأکید عارفانه بر ذات رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی یا رابطه‌ی معلول با علت است که از دید بیدل، شمعِ بدونِ شعله، نمی‌تواند دیار یا سامانِ نظر را روشن بسازد.

پس از نگاه شاعر، رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی در یک فرایند ِمفهومی، پیوسته با علت و معلول شکل می‌گیرد و عارف باید بر این پیوند و رابطه‌ی هستی‌سازِ جهانِ کثرت با جهانِ وحدت، آگاه باشد.

کاربرد واژه‌ی “چیست” با روشِ پرسشی، برای نشان دادن و تأکید رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی آورده شده و پرسش چیست نیز در نگرشِ وارونه (معکوس)، همان تأکید بر مسأله‌ی “هیچ چیز بدون معنا نیست” را بیان می‌کند. *

پانوشت:
* – “سهراب سپهری” نیز اشار‌ه‌ی قشنگی در باره‌ی رابطه‌ی مفهومی شئی با شئی دارد و به این باور رسیده‌است که از ره‌گذر معرفت‌شناسی، هیچ چیزی بدون رابطه‌ی مفهومی هست نشده و هیچ چیز در هستی بی‌معنا نیست:
“و نگوییم که شب چیزِ بدی‌ست
و نگوییم که شب‌تاب ندارد خبر از بینشِ باغ
و نخواهیم مگس از سرِ انگشتِ طبیعت بپرد
ونخواهیم پلنگ از درِ خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود، زنده‌گی چیزی کم داشت.

و اگر مرگ نبود، دستِ ما در پی چیزی می‌گشت
و اگر نور نبود، منطقِ زنده‌ی پرواز دگرگون می‌شد.” (پاره‌ای از شعرِ صدای پای آب)

فضای تان بیدلانه باد!

جاوید فرهاد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *