به بساطِ ناتوانی، همه نقشِ ما نشسته
(بیدل)
“غبار”، کنایه از توَهُم ما در بیابان حیات است که به تعبیر بیدل هیچ “نشان پا”یی در آن نمینشیند؛ یعنی نقش نمی بندد.
“نشانِ پا” هم، نمادی از وجود یا هستی ما است.
با توجه به آنچه گفته شد، نیای معانی(بیدل) در مصرع نخست میگوید: در توَهُم بیابانِ حیات مادی، نشانِ پایی باقی نمیماند؛ زیرا حیاتِ مادی ما که با توهُم به همراه است، هیچ نقشی را به لحاظ وجود دایمی برنمیتابد؛ برای اینکه ما موجودی در یدِ قدرت خود نیستیم؛ ازاینرو، تنها نقشی که از ما باقی میماند، در “بساطِ ناتوانی” (که اشاره به ضعفِ ارادهی انسان در برابر ارادهی الاهی است) میباشد.
• “بیدل اثرِ نشئه نظمِ تو بلند است
امیّد که خود را به دماغی برسانی”
“نظم” اینجا اشاره به “شعر” دارد؛ زیرا ادیبانِ کهن، نظم به سخنی میگفتند که دارای انتظام درونی بوده و نیز هنجارهای ویژه مانند: وزن، قافیه (و در صورت ضرورت ردف یا ردیف) صناعات لفظی و بدیعی و روشهای بلاغی در آن رعایت شده باشد. (برخلاف امروز که مرزِ میان نظم و شعر با توجه به مقولهی شعریّت (اندیشه، خیال، عاطفه و احساس) بیشتر در آن مشخص است.
منظور از کاربرد واژهی”دماغ” هم دراین بیت، همان”ذهن” است.
بربنیاد آنچه گفته شد، بیدل میگوید: ازبسکه تأثیر سخن (نظم = شعر) وی بلنداست، امید آن را دارد که خود را به دماغی؛ یعنی ذهنی برساند؛ یعنی تأثیر فزایندهای برذهن مخاطب از شعرش باقی بگذارد.
خواندن این بیت بیگمان، ابیات دیگری از نیای معانی را در ذهن تداعی میکند، مانند:
” بیدل نفسم کارگهی حشرِ معانیست
چون غلغلهی صورِ قیامت کلماتم”
یا:
“معنی بلندِ من، فهمِ تند میخواهد
سیرِ فکرم آسان نیست، کوهم و کُتل دارم”
و سرانجام با این همه بلندپروازی و ادعای برتری در اندیشه، عجز و افتادهگی وی در بیت دیگر، “تناقضنمایی”*(پارادوکس)قشنگی در شعرش ایجاد کردهاست:
“قدردانی در بساطِ امتیازِ دهر نیست
ورنه من درمکتبِ بیدانشی علّامهام” (بیدل)
پانوشت:
* امیدوارم “تناقضنمایی” (پارادوکس) با “تناقضگویی” اشتباه نشود؛ زیرا تناقضنمایی روش هنریِ ویژه در شعر نیای سخن(بیدل) است.
فضای تان بیدلانه باد!
جاوید فرهاد





