این فلاخن میزند عمریست از دورم به سنگ
(بیدل)
شَکوَه از فلک کجمدار، چرخ گردون و آسمان (سپهر) در شعر پارسی، پیشینهی دور و درازی دارد.
بسیاری از سخنوران پارسیسُرا، شکواییههای شان را با شگردهای متفاوت مفهومی سر دادهاند که برای جلوگیری از گپ بسیار، به بیان چند نمونهی کوتاه از سه شاعر (خیام، حافظ و بیدل) بسنده میکنم.
خیام:
“گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را زمیان
از نو فلکِ چنان ساختمی
کازاده به کامِ دل رسیدی آسان ”
یا:
“ای چرخِ فلک خرابی از کینهی تست
بیدادگری شیوهی دیرینهی تست”
حافظ:
“آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهی فال به نامِ منِ دیوانه زدند”
یا:
“چرخِ گردون گردو روزی بر مرادِ ما نگشت + دایما یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور”
بیدل:
“آسمان عمریست مینای مرا
میزند بر سنگ و میگوید: خموش”
باز هم از حافظ:
“فلک به مردمِ نادان دهد زمامِ مراد + تو اهلِ دانش و فضلی همین گناهت بس”
با توجه به این نمونهها و نمونههای گوناگون دیگری که در شعر پارسی هست، به درستی میتوان دریافت که شَکوَه از فلک، چرخ گردون، آسمان و … به گونهای، گلایهای بوده از سرنوشت و وضعیت جبریی که بر انسان تحمیل شدهاست.
اما بر بنیاد روش ویژهی بیدل، نگاه این شاعر در گلایه از آسمان – تا حدی – متفاوتتر از سخنوران دیگر است؛ زیرا بیدل در بیت نخستی که آورده شد (آسمان بیدل ندانم در کجا میراندم + این فلاخن میزند عمریست ازدورم به سنگ) آسمان را به فلاخنی {فلاخن که در زبان شفاهی به آن پلخمان نیز گفته میشود} تشبیه میکند که او را عُمری است از دور با سنگ حوادث و نا ملایمتها آماج قرار میدهد و در دوردستهای زندهگی میراندش.
باتوجه به این، روش تشبیه آسمان به فلاخن و تداعی مفهوم سنگزدن فلاخن بر سرنوشت آدمی در ذهن، بسیار جذاب و حسرتبار است؛ حسرتی که انسان در پایان عُمر آن را بیشتر احساس میکند (۱)
پانوشت
۱- صایب از استادان دبستان هندی در بارهی فلاخن (سنگ فلاخن) بیت جالبی دارد که حیفم آمد در حاشیهی این جُستار آن را نقل نکنم:
“نیام سنگِ فلاخن لیک دارم بختِ ناشادی
که بر گِردِ سرِ هر کس که گشتم دورم اندازد”
هوای تان بیدلانه باد!
جاوید فرهاد





