زنده در گور خفته ای جانم ،سال ها میشود که غمگینی
از بلندای شهر خوشبختی، مثل فواره رو به پایینی
خود زنی میکنی، خود ازاری، با دلت نیز کشمکش داری
با همه جنگ میکنی با عشق به سر انجام جنگ خوش بینی
صورتت شکل غصه ها گشته پاره ای از دلت جدا گشته
خنده ات از تو هم عقب تر ماند، توی این روزگار ماشینی
از رُژ و خط چشم بیزاری، دائما فکر خودکشی داری
به خودت فکر میکنی با بغض شدهای مثل جنس تزئینی
چشم تو خسته است از دیدن، کوه دل خسته است از تیشه
زندگی تلخ کرده کامت را ادعا میکنی که شیرینی !
سهم تو از جهان لگد بوده آدرس خانه ات، لحد بوده
میروی از غزل که گم گردی و از این سرنوشت نفرینی
– افسانه واحدیار
از بلندای شهر خوشبختی، مثل فواره رو به پایینی
خود زنی میکنی، خود ازاری، با دلت نیز کشمکش داری
با همه جنگ میکنی با عشق به سر انجام جنگ خوش بینی
صورتت شکل غصه ها گشته پاره ای از دلت جدا گشته
خنده ات از تو هم عقب تر ماند، توی این روزگار ماشینی
از رُژ و خط چشم بیزاری، دائما فکر خودکشی داری
به خودت فکر میکنی با بغض شدهای مثل جنس تزئینی
چشم تو خسته است از دیدن، کوه دل خسته است از تیشه
زندگی تلخ کرده کامت را ادعا میکنی که شیرینی !
سهم تو از جهان لگد بوده آدرس خانه ات، لحد بوده
میروی از غزل که گم گردی و از این سرنوشت نفرینی
– افسانه واحدیار





