فاجعه داد می‌کشد اینجا

فاجعه داد می‌کشد اینجا
ریشه از خاک می‌کشد هرروز
خستگی در کنار هر کوچه
با تو تریاک می‌کشد هر روز

می‌کٌشی هی فرشته‌ای در خود
می‌روی بعد از این رها باشی
می‌روی پوچ تر شوی از پوچ
نقش ولگرد قصه‌ها باشی

از خودت خسته‌ای که در پشت
مشتی از غصه‌ها به جا ماندی
از خودت خسته‌ای که یارت را
تا به شهر وسیع غم راندی
تو به ازار خویش تن دادی
هی به “خود حمله ” می‌کنی هر دم
روز تو شب، شبت ابر شب شد
زندگی گریه می‌کند نم نم

می‌روی روبه‌روی آیینه
چهره‌ای ناشناس می‌بینی
گم شدی پشت صورتک هایت
خسته‌ای چون عروسکی چینی

خسته از وانمود”خوبم من”
گرچه بشکسته‌ای و پر دردی
دود عشقی بلای چشمت شد
سوختی از فراق و خون سردی

روی ساز مخالفت کوکی
با تو سازش ندارد این دنیا
به نبودن پناه خواهی برد
به مرادت نمی‌رسی اینجا
– افسانه واحدیار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *