از مور سرگردانِ روی نیمکت میگفت
چشمِ چراغی دورترها میپرید آن شب
از سایهی بیجانِ روی نیمکت میگفت
امضای عاشق پیشهای بر چوبها حک بود
از زخم بیدرمانِ روی نیمکت میگفت
از سینهاش میداد بیرون آه و رنجش را
از عشق، از پیمانِ روی نیمکت میگفت
مجنون نه اما پیرمردی خسته را دیدم
از مرگ، از پایانِ روی نیمکت میگفت
حمزه محمودی





