با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش
یا عابران کورند یا در سایه ها گم بود
مهتاب میتابید در چشمان زیبایش
زانوی او یخ کرده در دستش اناری سرخ
از سوز دی میسوخت در تب قلب تنهایش
امشب بساطش کم نکرد از حجم این غمها
در فکر دکتر بود و داروهای فردایش
او لای در قبضی پر از اخطار را میدید
حتی نمیدانست اینها چیست معنایش
با مادرش در قصهها قصری بنا میکرد
شهدخت یلدا بود و کفشی از طلا پایش
او در خیالش شیطنت میکرد تا خانه
لیلیکنان با همکلاسیهای رویایش
آوازهایش در قناریها اثر میکرد
با باد میچرخید و میرقصید موهایش
در سفره گویا لقمه نانی هست تا فردا
شاید بیاید از سفر تا ظهر بابایش
حمزه محمودی





