لب می‌گشایم صورتم را آه می‌گیرد

لب می‌گشایم صورتم را آه می‌گیرد
سازِ مرا آیینه با اکراه می‌گیرد

بغضم یلی گردیده وحشت‌آور و یاغی
تب می‌دهد، جان می‌ستاند؛ راه می‌گیرد

قلبم پریشان نیست هنگاهی‌که بی«هوش»ام
این گِل فقط وقتی که دارد کاه، می‌گیرد

آن دم که با گِل پیکرم را شکل می‌دادند
اندازه‌ی دستِ مرا کوتاه می‌گیرد…

از دوست دستی می‌رسد… نازم به آنان‌که
احوال یوسف را درونِ چاه می‌گیرد

یاد کسی می‌افتم و سر می‌کشم از صنف
بی او دلم از درس و دانشگاه می‌گیرد

با هر پلنگی می‌کنم برخورد، غمگین است
آوازه گردیده که امشب ماه می‌گیرد

مجید خاکسار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *