من مستعمرهی کوچکی هستم در
سرزمین پهناور دستانت
سال نو را دور از برف تنت آغاز کردم
من از درختان چراغانی اینجا چیزی نمیدانم
و سال نوِ که با برف همراه است
سال نو من کوهپایههای سبز بود
با درختان گیلاس که نخستین شگوفهها را میداد
من اما اینجا
به تنهایی غرق در رقص بارانم
غرق در برفِ که
شگوفههای زمستانی درختهاست.
تو نیستی و امسال من هدیهی زنانه ندارد
من اما
چه خواستم جز تن بارانی تو زیر درخت با شگوفههای برف
بوی خاک نمناک
عطریست آشنا
به منِ که
عشق را همیشه در سینه دارم.
و خدا خدا میکنم برای زیستن زیر چنارهای باغ مادر بزرگ
آه که چه زیباست
عشق را دزدیدن در باغِ که ترس کاشته باشند.
و چه زیباست فراموش کنی
تو
ساعتت را
من
پیراهنم را
و به یاد بیاورم که
در این سطرها به دنبال تو ام.
میخواهم
سر بر آوری در آخر این شعر
تا من به گمشدهی خودم دست یابم و جابجا کنیم
شعر
و
عشق
را
در سال که نوروز خودمان باشد…
سرزمین پهناور دستانت
سال نو را دور از برف تنت آغاز کردم
من از درختان چراغانی اینجا چیزی نمیدانم
و سال نوِ که با برف همراه است
سال نو من کوهپایههای سبز بود
با درختان گیلاس که نخستین شگوفهها را میداد
من اما اینجا
به تنهایی غرق در رقص بارانم
غرق در برفِ که
شگوفههای زمستانی درختهاست.
تو نیستی و امسال من هدیهی زنانه ندارد
من اما
چه خواستم جز تن بارانی تو زیر درخت با شگوفههای برف
بوی خاک نمناک
عطریست آشنا
به منِ که
عشق را همیشه در سینه دارم.
و خدا خدا میکنم برای زیستن زیر چنارهای باغ مادر بزرگ
آه که چه زیباست
عشق را دزدیدن در باغِ که ترس کاشته باشند.
و چه زیباست فراموش کنی
تو
ساعتت را
من
پیراهنم را
و به یاد بیاورم که
در این سطرها به دنبال تو ام.
میخواهم
سر بر آوری در آخر این شعر
تا من به گمشدهی خودم دست یابم و جابجا کنیم
شعر
و
عشق
را
در سال که نوروز خودمان باشد…
بانو کریمه شبرنگ





