فصلی که از تن عشق را کم کم در آوردم
دیدم زمین گیر است دستش را رها کردم
اندازۀ دنیای او بال و پر آوردم
دنبال خود می گشتم اما در تنی مفلوک
تنها برای دیدن خود سر برآوردم
مرگ خودم را نُت به نُت تنظیم می کردم
نام کسی را در سکوت آخر آوردم
ذهنم تهوع داشت، عُق زد، گریه کرد، افتاد
معشوقه را در ذهن خود بالاتر آوردم
اسفند – ماه آخرش – را دوست می دارم
فصلی که از تن عشق را کم کم در آوردم
روح الامین امینی





