و نشستم به سر سفرهی فردا تنها
دخترم شير و زنم نان و مربا خوردند
من فقط قهوهی رؤيای شبم را تنها
راه افتادم در جادهی عابر باران
و زمين خوردم در شيبی فردا تنها
به نگاهم كه زمين پرشده بود از آدم
و فقط من، من ديوانهی تنها تنها
ها؟ چه بودم شب نوشينه؟ كجا بودم دوش؟
پيش چشمانم رقصيد زليخا تنها
رنگ پيراهن يوسف به تنم چسپيده است
من كه بودم شب نوشينه خدايا، تنها؟
بازمی گردم در بستر رؤيا هايم
باز می گردم از اين همه دنيا تنها
محمد شریف سعیدی





