محمد شریف سعیدی
زمانه از سر نعش تو با تفنگ گذشت
زمانه از سر نعش تو با تفنگ گذشت زروی کشته تو سایه های جنگ گذشت چه آهوان که دویدند دردل تنگت شبی که ازجگرت پنجه…
صبح برخاستم از بستر رؤيا تنها
صبح برخاستم از بستر رؤيا تنها و نشستم به سر سفرهی فردا تنها دخترم شير و زنم نان و مربا خوردند من فقط قهوهی رؤيای…





