ای یار، مخور غصه‌ی هیچ و هله مَی گیر!

ای یار، مخور غصه‌ی هیچ و هله مَی گیر!
کار دو جهان را همه بسپار به تقدیر!

دنباله‌ی این وضع نه تا فصل خزان است
گویند خراب است چنین تا… گُلِ انجیر

ما را چه کسی چلّه‌نشین ساخت چو صوفی؟
ما را که چو دیوانه چنین بست به زنجیر؟

آتش که زند شعله نه تر مانَد و نِی خشک
نِی پیر شناسد نه جوان آفت واگیر

شاید که جهان دگری بشگفد از نو
بی آدم و حوّا و بی از فتنه و تزویر

امروز بیا مِهر بورزیم که فردا…
شاید نه تو باشی و نه من، دیر شود دیر…

صالح‌ محمد خلیق

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *