چه آسان زندگـی را می دویدیم از جوانیها
چقدر آن روزها سر به هوا در کوچه میخواندیم
دوتـایی یک غـزل را بی هـوا مثل روانیها
و باران نم نمک موسیقـی متن غـزل میشد
دُ رِ می فا سُ لا سی میچکید از ناودانیها
عسل میریزد از کندو تو وقتی شعر میخوانی
شکر وصف قشنگی نیست در شیرین زبانیها
تو آن شعر سپیدی که برایت حرف میسازند
حسودی میکنند از بس که با ذوقم فلانیها
خبر داری همیشـه از دلم هرچند خاموشم
زبانِ همدلیها باش در این بی زبانیها
قدم بگذار کم کم روی فرش قرمز شعرم
تو مشهوری همیشه با همین دامن کشانیها
و نصفِ… نه! جهانم هستی و من دوستت دارم
همان اندازه که «نصف جهان» را اصفهانیها
سید عارف حسینی





