از لاک خود نمیکند انگار سر بدر
مردیکه سالهاست که حالاش گرفته است
چسپیده چشمهاش به سقف و کمر به در
در از برون سفید و سیاهاست از درون
انگار کرده آهِ پر از دود اثر به در
آنسو نشان مشت و لگد مانده روی آن
اینسو نهاده است دوتا گوش کر به در
آنسو غبار و سیلی باران و اینطرف
پاشیده است یکسره خونِ جگر به در
سوراخهای روی در خانه حاکیاند:
کوبیده است با لگدش رهگذر به در!
با این که کوچکاست در، اینگونه یک نفر
جای تعجباست شده دربهدر به در
با سرفههای ممتد خود شعر گفته مَرد
شعری سیاهچُرده و ناماش:”سفربه در”
محمد اکرام بسیم





