در انتظار نسخهی درمان نشسته ام
بی پای و بی پناه ز دنیا بریده دل
در کنج خلوتی پریشان نشسته ام
دلتنگ روزهای سبکبالِ کودکی
با اشک در کنارِ هراسان نشسته ام
نه همدمی نه سایه نه مهرِ آشنا
در تند باد سردِ زمستان نشسته ام
هر لحظه دل میان قفس افتاده می تپد
با دردِ بیامان به طوفان نشسته ام
باشد که مرگ آید و راحت شوم ز خویش
من خسته دل به روزی پایان نشسته ام
کی می رسد دمی که مسیحا دمی دمد
در چهره رنگ زرد و نالان نشسته ام
مسیحا “نظری”





