ای ماه خسته دور زِ یاران چه می کنی؟
ما مانده ایم و غربت این روزگارِ سرد
در غربتِ بلند زمستان چه می کنی ؟
فصلِ بهار رفت و پژمرده گلستان
دل خسته در هوای بهاران چه می کنی؟
دریا پُر از خروش و کران بی پناهِ موج
ای قایقِ شکسته به طوفان چه می کنی؟
جانش گرفت و رفت مسیحا دمی نداشت
ای روحِ پاکِ من تو حیران چه می کنی ؟
مسیحا نظری





