سلامْ حضرت حافظ! چگونه‌ای خوبی؟

سلامْ حضرت حافظ! چگونه‌ای خوبی؟
چگونه است هوا؟ گرم، سرد، مرطوبی٭

بهشت مثل همین‌جاست؟ مثل شیراز است؟
بهشت جای قشنگی‌ست، جای مطلوبی؟

و یا که خاک مصلی برای مان خوش باد
گلیم پاره بِه از پرده‌های مرغوبی ـــ؛

که حوریانِ جوان، در پَس‌اش بخوابند و
به ناز و عشوه نمایند، رقص و پاکوبی

و دست نف٘س تو کوتاه و چشم شهوت کور
تو در کدام یکی راحت و کجا جوبی٭؟

گلیم سوخته‌ام را که مالکش هستم
مگر تو را سَنَدی داده‌اند مکتوبی؟

که غِرّه‌ای به سر حرف خویش تا این‌ حد
و قوغ ٭را به سر نان خویش می‌روبی

در این سه‌بیت، حواسم به شخص سوم بود
نه با تو خواجه! که بی‌اختیار محبوبی

تو از ابُهّت دریایی‌ات نمی‌دانی ــ؛
چه آتشی که به جانم زدی، چه آشوبی ــ؛

به پا نموده و حالا که میل رفتن نیست
کجاست سنگ سیاهی و آهنی، چوبی؟

که بر سرم بزنم، تا که تا ابد باشم
کنار دوست؛ کنار تجلّی خوبی

چگونه دل بکَنم حافظ از مصلایت؟
چگونه دل بکَند از شراب، مشروبی ؟

تهماسبی خراسانی

٭-۱. مرطوب.

٭-۲. سازگاری. به آن‌چه در قالب درست بیفتد، می‌گویند: «جوب» قالب است یا قالب به او جوب است مثل لباس یا کفش یا همانند آن.

*-۳. قوغ، همان ذُغال گُرگرفته است. هرکه قوغ را به سر کلچه‌ی خویش می‌کشد؛ اصطلاحی‌ست بومی. یعنی همه به نفع خود حرف می‌زنند و کسی نیست که به ضرر خودش داوری کند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *