تو پلک بستی و مهتاب در بَدَل گل داد

تو پلک بستی و مهتاب در بَدَل گل داد
به خاطر تو نه یک دسته یک بغل گل داد

و صبح پلک گشودی زمان توقف کرد
نخست ابد به خود آمد سپس ازل گل داد

و چید سفره‌ی صبحانه‌ی تو را ملکه
رسید تا به لبت ناگهان عسل گل داد

سلام کردی و رقصید با صدا تلفن
مخابرات گلستان شد و دَکَل گل داد

سکوت کوچه‌ی ما را پرنده ها چیدند
همین که چادر سبز تو در محل گل داد

تو رد شدی و به ناگاه آسمان خندید
درختِ بهمن و اسفند یک حمل گل داد

اگر ببینمت البته می‌شوم گلزار
فقط به یاد تو افتادم این غزل گل داد

‍ روح‌الامین امینی

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *