مانند آهنگی فراموش تو میمانم
دست ترا در جیبهایم گرم میسازم
یک شاخۀ گندم سرِ گوش تو میمانم
در سینهام محکم فشردم بازوانت را
گفتی که تا مرگم در آغوش تو میمانم
سر نیست، انباریاست، از باروت و بغض… آنرا
با گریهای آرام بر دوش تو میمانم
گفتم بگو که دوستم داری، نمیگویی
یک بوسه بر لبهای خاموش تو میمانم
رامین مظهر





