امواج خون فشان
دلم امواج خون فشان دارد
گله از دست دلبران دارد
عمر اندر گذر به رغم فراغ
مگر افسوس دل فغان دارد
عطر دلگیریی خزان من است
بوی جان بوی گلستان دارد
تا شگفت دگر ز غنچهٔ دل
بلبلم چشم خون چکان دارد
گوشه گیرست دل ز اهل صدا
از چه رو شوق آستان دارد
حال من مرغ تنگدلست و غمین
بال و پر طوف آسمان دارد
این نصیبم ز شام تیرهٔ هجر
تا سحر عشق او عیان دارد
به دل از هر سخن همی نالم
رخ محزون و مهربان دارد
به یاد روی کسی پر دردم
آه از دل که این نشان دارد
آنچه از حال او به نزد من است
دل غم دیده از جهان دارد
خواجه افتاد به ویرانهِ عشق
زیر خاکش کنون نشان دارد
خواجه سلیمان صدیقی





