تجربۀ دل
کو مجالی کز تپیدن ، راز دل پیدا کنم
حرف پنهانش به گوشِ ، دلبری غوغا کنم
آرَمَش بیرون ز خلوتگاهِ گرمِ سینه ام
در حریمِ عاشقانش ، بُرده و رسوا کنم
تا سیه گردد شب و روزش ، چو صبح و شام من
حلقۀ از زلف خوبانش به بندِ پا کنم
گر شکایت کرد ، از تنهایی و سودای آن
عاشقش سازم ، رفیقش با دیگر دلها کنم
نو بهارش راکنم پاهیز و ، بستر خار و خس
دُورش از عطرِ بهار و نرمیی گلها کنم
یا برم در کوهساران ، یا که در صحرا و دشت
یا رهایش در مسیرِ سرکشِ دریا کنم
تا چشد از زهر تلخِ عشق ، او پیمانه ای
در بیابان برده مجنونش ، و یا شیدا کنم
چون پشیمان گشت از عاشق شدن ، بارِ دیگر
سینه ام را از برایش منزل و ماوا کنم
کو مجالی کز تپیدن ، راز دل پیدا کنم
حرف پنهانش به گوشِ ، دلبری غوغا کنم
آرَمَش بیرون ز خلوتگاهِ گرمِ سینه ام
در حریمِ عاشقانش ، بُرده و رسوا کنم
تا سیه گردد شب و روزش ، چو صبح و شام من
حلقۀ از زلف خوبانش به بندِ پا کنم
گر شکایت کرد ، از تنهایی و سودای آن
عاشقش سازم ، رفیقش با دیگر دلها کنم
نو بهارش راکنم پاهیز و ، بستر خار و خس
دُورش از عطرِ بهار و نرمیی گلها کنم
یا برم در کوهساران ، یا که در صحرا و دشت
یا رهایش در مسیرِ سرکشِ دریا کنم
تا چشد از زهر تلخِ عشق ، او پیمانه ای
در بیابان برده مجنونش ، و یا شیدا کنم
چون پشیمان گشت از عاشق شدن ، بارِ دیگر
سینه ام را از برایش منزل و ماوا کنم





