درد خودش را میخورد در یک کنار تلخ
لبخند سردی در لبان خستهام جاریست
باید حسابش کرد این را در شمار تلخ
درد و سکوتش در زمستان بیشتر میشد
فصل دیگر را انتظار؛ اما بهار تلخ
عمر خودش را بازی تقدیر گفت؛ اما
از هر نگاهی آخرش میشد قمار تلخ
جمعی هوای تازه را مجذوب خود کرده
دور کسی پوشیده گشته با غبار تلخ
شیرین نخواهد شد بدونت زندگیِ من
از ابتدا تا روز مردن انتظار تلخ….
از خود چه دارم؟ غیر شعر و حس نامطبوع
فخری نباید کرد؛ زیرا افتخار تلخ…..
ریحانه حسان





