از خانه کنم یاد که پیمان من آنجاست؛
هوش سرم و نور دو چشمان من آنجاست.
جان با همه شیرینی و محبوبیش، اینجا
بر تن بودم بار، که جانان من آنجاست.
اینجا، برمد روشنی از من که مهم نیست،
تازد به تنم درد، چو درمان من آنجاست.
دل پر غم و احوال پریشان شد و، فکرم
در سر نشود جمع، که سامان من آنجاست.
گر مدعیم بی دل و دین خواند، عجب نیست؛
از راست چه رنجم، دل و ایمان من آنجاست.
پر بد چمن از چهچهم و، بی گل رویش
یک بسته دهان بلبم، الحان من آنجاست.
معذورم اگر آتش اشعار من اینجا
بی جلوه بود – طبع درخشان من آنجاست.
پاریس، ژوئن ۱۹۲۵
هوش سرم و نور دو چشمان من آنجاست.
جان با همه شیرینی و محبوبیش، اینجا
بر تن بودم بار، که جانان من آنجاست.
اینجا، برمد روشنی از من که مهم نیست،
تازد به تنم درد، چو درمان من آنجاست.
دل پر غم و احوال پریشان شد و، فکرم
در سر نشود جمع، که سامان من آنجاست.
گر مدعیم بی دل و دین خواند، عجب نیست؛
از راست چه رنجم، دل و ایمان من آنجاست.
پر بد چمن از چهچهم و، بی گل رویش
یک بسته دهان بلبم، الحان من آنجاست.
معذورم اگر آتش اشعار من اینجا
بی جلوه بود – طبع درخشان من آنجاست.
پاریس، ژوئن ۱۹۲۵





