از هر گپ آن تازه شود جان چه لب است این

از هر گپ آن، تازه شود جان، چه لب است این!
من دل به چنین لب نسپارم… چه گپ است این؟
رفتار ببینید، چه دل می کشد… الحق،
در بین همه سروقدان، منتخب است این.
دل در غم او غرقۀ خون گشته و بی رحم
باور نکند پاکی دل را، عجب است این!
سوزد تنم از تاب تب عشقش و بوسم
خاک قدمش را به تشکر… چه تب است این؟
می خندد و گوید که تو را دوست ندارم،
ناز است، ندانم به خدا، یا غضب است این؟
تابد به برم ماه رخ یار، چنین روز
خورشید ندیده است به عمرش… چه شب است این!
ارزنده تر از عشق، به عالم گهری نیست.
پاکیزه بدارش، که به هستی سبب است این.
مسکو، سپتامبر ۱۹۴۰
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *