جانی نه و سری، که به پایت نهاده نیست؛
الحق، اصول دلبری، از این زیاده نیست.
عشق تو را، به هستی عالم نمی دهم،
این کار – کار مردم صاحب اراده نیست.
بر حال من، به چشم حقارت مکن نگاه؛
کاین مستی، از نگاه تو باشد، ز باده نیست.
نازم به دلنوازی زلفت، که غیر او
کس دستگیر مردم ازپافتاده نیست.
گردیده کشور دلم، از فتنۀ رقیب
ویران چنان، که قابل هیچ استفاده نیست.
بد، با اسیر خود نکنند اصل زادگان،
صیاد من که می کند، او، اصل زاده نیست.
گر احترام خانۀ ما را نداشت خصم،
معذور بود، از آنکه خودش خانواده نیست.
باید ز نام و ننگ و دل و دین و جان گذشت.
تعقیب عشق ساده رخان، سهل و ساده نیست.
لاهوتی، از بلای تو، منت کشد به جان،
بر روی هر کس، این در دولت، گشاده نیست!
اسلامبول، ژوئن ۱۹۱۹
الحق، اصول دلبری، از این زیاده نیست.
عشق تو را، به هستی عالم نمی دهم،
این کار – کار مردم صاحب اراده نیست.
بر حال من، به چشم حقارت مکن نگاه؛
کاین مستی، از نگاه تو باشد، ز باده نیست.
نازم به دلنوازی زلفت، که غیر او
کس دستگیر مردم ازپافتاده نیست.
گردیده کشور دلم، از فتنۀ رقیب
ویران چنان، که قابل هیچ استفاده نیست.
بد، با اسیر خود نکنند اصل زادگان،
صیاد من که می کند، او، اصل زاده نیست.
گر احترام خانۀ ما را نداشت خصم،
معذور بود، از آنکه خودش خانواده نیست.
باید ز نام و ننگ و دل و دین و جان گذشت.
تعقیب عشق ساده رخان، سهل و ساده نیست.
لاهوتی، از بلای تو، منت کشد به جان،
بر روی هر کس، این در دولت، گشاده نیست!
اسلامبول، ژوئن ۱۹۱۹





