گرفتار تو ام پرسش کن از حال پریشانم

گرفتار تو ام، پرسش کن از حال پریشانم،
پریشان خاطرم، رحمی نما بر چشم گریانم.
به روی همچو روز و موی چون شامت قسم، جانا،
که دور از روی و مویت روز را از شب نمی دانم.
دگر طاقت نمانده است، ای مه آزارم مده، آخر،
نه از سنگم نه از آهن، دل و جان دارم، انسانم.
نمی دانی تنم در آتش عشق تو می سوزد؟
چرا رحمت نمی آید، عزیزم، دلبرم، جانم!
دلم پرغم شد از دوری، بیا دیگر، که با شادی
ز گنج دیده بی پایان به پایت گوهر افشانم.
دمد گر از دلم آتش، رود گر بر سرم توفان،
دل از مهرت نمی گیرم، سر از امرت نپیچانم.
مسکو، ۱۹۴۷
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *