بی بی سمنبو؛ شاعری کم سواد اما از تبار سخن و عرفان

 

بی بی سمنبو؛ شاعری کم سواد اما از تبار سخن و عرفان

بیسوادم در حیات خویش خوار افتاده‌ ام
مثل مجنونم به دشت و کوهسار افتاده‌ ام

بی بی سمنبو، شاعری کم سواد از قوم فیروزکوه، در سال ۱۳۰۸ در ولایت بادغیس چشم به جهان گشود. با وجود تلاش‌های پدرش (محمد یوسف) و مادرش (عایشه)، او فرصت نیافت تا سواد خواندن و نوشتن بیاموزد، اما طبع بلندش او را به وادی شعر کشانید.

او در جوانی با کشاورزی به نام صوفی نظرمحمد ازدواج کرد. پس از ۱۲ سال زندگی مشترک، همسرش درگذشت و از آن ازدواج تنها یک دختر به یادگار ماند.

سمنبو درباره آغاز شاعری خود می‌گوید: «شبی پیامبر اکرم (ص) را در خواب دیدم و همین رویای صادقه، چشمه شعر را در وجودم جوشاند و قلبم را با رمز و راز عشق و عرفان آشنا کرد

او دو بار به زیارت خانه خدا (حج) مشرف شد و سفرهای متعددی به کابل، بلخ، بدخشان و دیگر ولایات افغانستان داشت. در سال ۱۳۴۶، طی سفری به کابل و دیدار با اعضای انجمن نسوان، برگزیده‌ای از اشعار او با نام «ناله‌های میرمن سمنبو» به چاپ رسید.

سمبنو دختر یوسف بنامم
بود در قادس و لنگر مقام ام
شده چندی که گردیدم گرفتار
دلم ره عشق حاجی کرده سرشار
که نام نیک او عبدالمجید است
به مثالش مهربانی کس ندیده است
بصد سوز و گدازم در غم او
دلم را برده زلف درهم او
شدم بیدار از خوابیکه دیدم
پیام عشق از جانان شنیدم
مرا جانان ز خود هم بیخبر کرد
دل زاز مرا زیر و زبر کرد


چند نمونه از گلهای سمنبو

شبی شور جنونم بر سر افتاد
ز چشمم بر زمین اشک تر افتاد
ز عشق مصطفی جان بر لب آمد
به اقلیم وجودم محشر آمد
درین اندیشه خوابم از سرم رفت
بملک دل ز غصه لشکر افتاد
برفت هوش از سرم درنیمه شب
زفرقت لرزه اندر پیکر افتاد
چو مرغ بسمل اندر فراقست او
ز جانم در قفس بال پر افتاد
سمنبو شد در آن شب صید و بسمل
مرا قرآن رفیق و رهبر افتاد

سمنبو خودش از بادغیس اما عاشق مردی به اسم حاجی عبدالمجید از ولسوالی اوبه هرات بود و در واقع همین عشق حاجی شاعرش کرده بود. در باره عشق حاجی چنین مینویسد.

خوشا روزی که بینم روی حاجی
کنم تازه دماغ از بوی حاجی
ز بوی مشک و عنبر می‌شوم مست
به چنگم گر فَتَد گیسوی حاجی

الا حاجی ببین حال خرابم
به پیش حق چه می‌گویی جوابم
ترحم کن خدا را، رحم فرما
گرفته حجر تو از دیده خوابم

روم در سیر باغت، حاجی‌ِ گُل
بُوَد در سینه داغت حاجیِ گُل
جواب حق چه می‌گویی تو فردا
که مُردَم از فراغت حاجیِ گُل

در فراق تنها فرزندش که دو سال پی هم او را نتوانست دیدار کند، بسیار رنج برد و این رنج و درد را در قالب شعر چنین آورده است.

خوشا روزی‌که بینم روی فرزند
رسد اندر دماغم بوی فرزند
به من گر خرمن الماس بخشند
برابر کی کنم با بوی فرزند

اگرچه بی بی سمنبو سواد رسمی نداشت، اما شاعری با استعداد بود. با این حال، تفاوت سطح میان برخی از اشعار او (قوی و ضعیف بودن) این گمان را تقویت می‌کند که احتمالاً برخی اشعارش توسط شاعران دیگر بازنگری و اصلاح شده است.

با این وجود، بررسی اشعار سمنبو ما را به یک واقعیت مهم می‌رساند: او و بسیاری از زنان و مردان مستعد دیگر در سرزمین ادب‌خیز افغانستان، اگر فرصت آموزش و سوادآموزی می‌یافتند، بی‌شک به چهره‌های درخشان و ماندگاری در تاریخ ادبیات این مرز و بوم تبدیل می‌شدند.

درباره پایان زندگی او اطلاع دقیقی در دست نیست؛ سمن‌بو در سال‌های پرآشوب جنگ داخلی دار فانی را وداع گفت، اما زمان دقیق کوچ او از این دنیا همچنان نامشخص مانده است.


برگرفته از برگه محترم سید صبور صنا
بکوشش: فهیم هنرور

نشر سخنور | Sokhanwar.Com

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *