ای مسلمانان فغان من کم از یعقوب نیست
او پـسر گـم کـرده بـاشد مـن پدر گم کردهام
احتمالاً این بیت معروف را بارها شنیدهاید؛ بیتی که برای خیلیها آشناست و گاهی هم آن را پشت موترهای شهری یا ریکشاها در شهر دیدهایم. شعر ساده، اما پر از درد؛ از آن دست حرفهایی که بیسر و صدا به دل مینشیند و میماند. این بیت از شاعر فاریابی است به نام مولانا نعمتالله که با تخلّص «محوی» شعر میگفت و از شاعران قرن دوازدهم-سیزدهم هجری میباشد.
او اصالتاً اهل قریهی سربلاق از مربوطات شهر میمنه در ولایت فاریاب بود و بعدها به ولسوالی قیصار کوچ کرد. به همین دلیل هم بیشتر با نام محوی قیصاری شناخته میشود. او یکی از صوفیان دلباخته و بزرگمردان طریقت نقشبندیه بود که شعاع شهرتش تا بخارا و هند تابید و القابی چون «عمدةالاصحاب و زبدةالاحباب و حقایقآگاه و معارفپناه» را کسب نمود.
دیوان شعر او در سال ۱۳۶۹ خورشیدی به تصحیح استاد رحیم ابراهیم چاپ شده و هنوز هم در دسترس است. در شعرهای محوی، سادگی زبان با صداقت احساس همراه است؛ انگار شاعر بیواسطه با خواننده حرف میزند، بیآنکه بخواهد خودنمایی کند.
برای نمونه، چند بیت از شعرهای او را اینجا میآورم:
عندلیب نو گرفتارم چمن گم کردهام
من اسیر غربتم راه وطن گم کردهام
ای صبا از من پیامی بر به مرغان چمن
مرغکی بشکسته بال و آشیان گم کردهام
گر سراغ یار یابم طی منزل میکنم
همچو یعقوبم که بوی پیرهن گم کردهام
ای مسلمانان فغان من کم از یعقوب نیست
او پسر گم کرده باشد من پدر گم کردهام
همچو مجنون در بیابان غمش دیوانهام
آتش طورم که راه انجمن گم کردهام
یوسف غمدیدهام از مصر دور افتادهام
پیر کنعانم ره بیتالحزن گم کردهام
“محویا” در حشر اگر عریان مرا بینی چه غم
کشته تیغ تمنایم کفن گم کردهام
همچنان
فراق دوست مرا دلفگار و حیران کرد
به خاک تیرهی غم پایمال هجران کرد
ز روی ناز و کرشمه به سوی من انداخت
نگاه و گوشهی چشم و حزین و حیران کرد
دویدم از عقبش در به در به هر شهری
نشان نبود کسی را که خویش پنهان کرد
نهفت چهرهی خود را چو یوسف مصری
به کنج کلبهی احزان چو پیر کنعان کرد
چگونه صبر و تحمّل همی کنی «محوی»
ترا که در غم خود بیقرار و سوزان کرد
از تارنمای محترم سید صبور سنا





