مبپرورانیدند دستانش
نورسته بی ریشه را در خویش
تا بارور گردد
آنروز ها، در زلال جاری اندیشه هایش
پر بهایان گونه گون بودند
آنروز ها گاهی
درختان زیر دستش درس میخواندند
آنروز ها اندامهایش رام او بودند
شاید از شکوهش میهراسیدند
ولی امروز
او دستهایش خشک وبیبارند
چشمهایش سوخته، خالی است
زلال فکر هایش نیز اینک در دل مرداب
میمیرد
به پاها اعتمادش نیست
گویی کجروی کردند و با فرمان دیگر ها
به راه دیگری رفتند
و او در کنج خاموشی نشسته
رفته تا اعماق دریای خاموشی
و از یاد زمان خالی است
آه
او تا بیکران خالی است
ثور ۱۳۸۰





