دریغا دعایی

دریغا دعایی

چه شام سیاهی‌ست روز جدایی
دریغا دعایی
که چشمم تهی گشت از روشنایی
دریغا دعایی

مرا بود با ماه تابان رویش
به خلق نکویش
توگویی ز روز ازل آشنایی
دریغا دعایی

نباشد در این شهر دیگر طبیبی
ندیدم حبیبی
به آن شوخی و رندی و پارسایی
دریغا دعایی

کجا دارد این دشت، سروی تناور
چنین سایه گستر
ولی شهره چون او‌ به بی ادعایی
دریغا دعایی

کجا می توان یافت چون او دلیری
یل سر به زیری
گریزان ز خودبینی و خودستایی
دریغا دعایی

همانند او در تنی نیست روحی
شکیبا چو نوحی
که بر کشتی جان کند ناخدایی
دریغا دعایی

میان بزرگان، حکیمی سرآمد
به تقوا زبانزد
بری بود اما ز دین ریایی
دریغا دعایی

خوشا پادشاهی که بی زور بازو
به اخلاق نیکو
در اقلیم دل کرد کشورگشایی
دریغا دعایی

ندیدند اهل خرد یار چون او
روادار چون او
وفا کرد خود دید اگر بی وفایی
دریغا دعایی

نبودش به جز عزم فرهنگ و آئین
شهادت دهد دین
که دنیا از او دید بی اعتنایی
دریغا دعایی

به او شکوه بردند در تلخکامی
چه عارف چه عامی
یلی صف شکن بود در دلربایی
دریغا دعایی

چه بسیار داغ عزیزان که دیدم
صبوری گزیدم
از این غم ولیکن نیابم رهایی
دریغا دعایی

نه من بلکه انبوه عشاق با من
به فریاد و شیون
در این داغ کردند ماتم سرایی
دریغا دعایی

کنون ای دعایی در این داغ سنگین
خودت بهر تسکین
غمم چاره کن با دم ماورایی
دریغا دعایی

افشين علا

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *