فلک تغیر کند به اخمی امید تغییر اگر بخشکد
به کام جان بر لبان چو زخمی غم گلوگیر اگر بخشکد
به روز روشن چنین نمایان چو میکنی ظلم بر ضعیفان
بماندت لکه روی دامان ز آه شبگیر اگر بخشکد
تهی شود گر ز عدل، میهن فغان برآید ز کوی و برزن
چنانکه خیزد ز طفل، شیون به سینهای شیر اگر بخشکد
چو فاسقی رخت زهد پوشد نهان ولی خون خلق نوشد
بدان که آن خون دوباره جوشد به روی شمشیر اگر بخشکد
درخت زقوم در صحاری دمد بهزودی ز اشک جاری
نشان فقر و غم نداری ز بیخ و بن، دیر اگر بخشکد
شکوه زنجیر و طبل غران نخواهد افکند شور در جان
نشاط در سینهی جوانان ز بیم زنجیر اگر بخشکد
مکن تو با خستگان تقابل به جای تحمیل کن تحمل
فرو بریزد ز پایه این پل، زلال تدبیر اگر بخشکد
چه حاصل آمد به جز تباهی هم از اوامر هم از نواهی
خود، این جوانان شوند الهی درخت تزویر اگر بخشکد
افشين علا





