براي جاي خالي پدرم

براي جاي خالي پدرم

رفته بودم تا بپرسم باز حالي از پدر
تا بگيرم باز هم شايد حلالي از پدر

طبق معمول تمام هفته ها رفتم به نور
تا نشان گيرم ز سبزي، از زلالي، از پدر

رفته بودم بشنوم پند و حكايات قديم
از يل و سالار مردان شمالي، از پدر

كودك ذهنم وفاتش را ز خاطر برده بود
همچنان مي ساخت تنديسي خيالي از پدر

در سراب آرزوها مي كشيدم از عطش
نقش وهمي، چشمه اي در خشكسالي، از پدر

با خودم مي گفتم آن مرگي كه ديدم خواب بود
مي گرفتم هي نشان در آن حوالي از پدر

روح من مجروح داغي بود و در دل داشتم
شوق تسكيني در آن آشفته حالي از پدر

همسفر با من در اين ره گرچه اقبالي نبود
باز بودم در پي فرخنده فالي از پدر

دشت و كوه و بيشه ي مازندران آكنده بود
از نسيمي دلپذير، از عطر شالي، از پدر

معجزي مي جست چشمم از خداي لايزال
تا شود روشن به لطف لايزالي از پدر

تا رسيدم، بي امان در كوفتم اما دريغ!
خانه خالي بود، خالي بود، خالي از پدر…

افشين علا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *