بر چهره‌ی وقار

بر چهره‌ی وقار

ما کیستیم؟ خیل ملامت کشیده‌ای
در کنج خویش، گوشه‌ی عزلت گزیده‌ای

گاه ایستاده‌ایم چو شمعی میان جمع
گاهی فتاده‌ایم چو اشک چکیده‌ای

دوران چو ما ندیده و ما را نشانده است
با مردمان تازه به دوران رسیده‌ای

در قد و در قواره‌ی ما نیست مدعی
با قامت ز بار تعلق، خمیده‌ای

ما را چه حاجت است به این نور چشمیان؟
وقتی ادب ندیده چو ما نور دیده‌ای

سرخی اگرچه رفته ز رخسار، مانده‌ایم
بر چهره‌ی وقار، چو خون دویده‌ای

ای روزگار! حرمت ما را نگاه دار
زیرا تو نیز گرمی و سردی چشیده‌ای

فردا که قدر ما بشناسی چه مانده است
از ما به جز غریب به گور آرمیده‌ای؟

افشين علا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *