بار غم دوست

بار غم دوست

ديده ي من! رود رواني چرا؟
مثل خزر موج زناني چرا؟

باز مگر ضربه اي از نو رسيد؟
اي دل من! در ضرباني چرا؟

حلق من! از ناله چرا پر شدي؟
اي لب من! مرثيه خواني چرا؟

سينه ي من! از هيجان سوختي
بار دگر در هيجاني چرا؟

جامه تهي كرد مگر قامتي؟
اي تن من! جامه دراني چرا؟

تير غم آمد ز كدامين كمين؟
اي قد من! باز كماني چرا؟

ما كه نديديم بهاري به عمر
باز هم اي فصل! خزاني چرا؟

پير شدي پير، ولي اي فلك!
منتظر داغ جواني چرا؟

مژده مگر هيچ بلد نيستي؟
از مژه جز خون نچكاني چرا؟

باز نكردي گره از اخم كس
از تو نخنديد دهاني چرا؟

هر نفس از فاجعه در گوش خلق
گرگ صفت، زوزه كشاني چرا؟

سود نخواهم ز تو اي سست عهد
يكسره در كار زياني چرا؟

با تبرت دم به دم افتد به خاك
در چمنم سرو چماني چرا؟

زخم پي زخم زدي بي امان
از تو نداريم اماني چرا؟

كاش كه ديگر نرساني خبر
با همگان دشمن جاني چرا؟

باز هم از نيش غمت سوختم
پيك اجل! تلخ زباني چرا؟

زلزله وار آمدي و هستي ام
شد ز تو ويران به تكاني چرا؟

نرگس بيمار مرا باد چيد
مرگ! به هر گوشه وزاني چرا؟

نعش “جواد” است كنون روي دوش
بار غم دوست! گراني چرا؟

در دلم اي گريه! نهان بوده اي
در غمش اين قدر عياني چرا؟

حيف نبود آن قد و بالا، اجل؟
در صدد صيد يلاني چرا؟

حيف ز پرپشتي ابروي او
خاك بر آن چهره فشاني چرا؟

حيف دو چشمان نجيبش نبود؟
سنگ بر آن ديده نشاني چرا؟

نيش زدي بر دل مادر چو مار
خار ره شيرزناني چرا؟

بار دگر خرمن او سوختي
از تو نياسود زماني چرا؟

خواستي آيا به ثريا رسد
از زن و فرزند، فغاني چرا؟

باز هم از داغ نشاندي به خاك
خواهر بي تاب و تواني چرا؟

دشنه به پهلوي برادر زدي
آفت روحي و رواني چرا؟

آه جواد! اي ز تو خوبي عيان
گو به من از ديده نهاني چرا؟

يار جوانمرد من! اين قدر زود
خسته از اين كهنه جهاني چرا؟

دوست من! از تو فقط قاب عكس
مانده و چشم نگراني چرا؟

رفتي و جز دفتري از خاطرات
از تو نماندست نشاني چرا؟

يافت نشد راه علاج اي طبيب؟
نسخه ي اين درد نداني چرا؟

پر بزن اي روح كه بي هم نفس
در قفس خويش بماني چرا؟

افشين علا

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *