با گل من چه كردي؟

با گل من چه كردي؟

باز رسيده اسفند، آمده ماه يوسف
مانده هنوز بابل، چشم به راه يوسف

شهر، اگرچه گردد غرق بهارنارنج
عيد صفا ندارد بي رخ ماه يوسف

باد ز كاكل او رايحه اي نياورد
قافله اي نيامد بر لب چاه يوسف

در غم او خميده گوشه به گوشه يعقوب
چرخ حسود! جز حسن، چيست گناه يوسف؟

كاش دمي ببيند از بن آن دو ابرو
موي سفيد ما را چشم سياه يوسف

هرچه به جبهه گفتم: با گل من چه كردي؟
هيچ نگفت، چون بود مست نگاه يوسف

در چمنش نبوييد پيرهنش نجوييد
جامه ي اوست خورشيد ماه، كلاه يوسف

لشكر كربلا را يك تنه شد علمدار
پس به يقين، اباالفضل هست پناه يوسف

با صف عاشقان رفت گمشده ام به ميدان
در صف حشر باشد عشق، گواه يوسف

خصم، شكست ما را بلكه به خواب بيند
زان كه هنوز هستيم جمله، سپاه يوسف…

افشين علا

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *