بالند در چمن، همه ي سروها به تو
اي تکيهگاه مردم دانا به حيرتم
تو تکيه بر عصا زدهاي يا عصا به تو؟
از دامنت اگر که شوم دور، کمترم
از چوب آن عصا که کند اتکا به تو
“عمري بر اين کبود، غريبانه زيستي”
اي بغض ابرهاي غريب آشنا به تو
سقف و ستون و رونق اين انجمن تويي
عمري است کردهايم همه اقتدا به تو
از ره چو ميرسيم ز جا ميشوي بلند
بنشين که در ادب نرسد قد ما به تو
در نام و در مرام، تو، تنها تو مشفقي
بخشيده گوهر شفقت را خدا به تو
آنقدر با دلم تو عجيني که گوييا
دل بسته بودم از ازل از ابتدا به تو
ابيات تو بهشت برين است از خدا
خواهم هزار بيت دهد در ازا به تو
افشين علا





