غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
گهی از خاک گويم گاه از سنگ
کسی آيا خبر دارد ندارد
که کردم همرۀ دلدار خود جنگ
نمی دانم چرا گرديده باشد
فضای آسمان بر ديده ام تنگ
بده ساقی اگر داری شرابي
نگردم نشئه از اين ساغر بنگ
به گريه عشقری باشد مفادي
که آب ديده از دل می برد زنگ
گهی از خاک گويم گاه از سنگ
کسی آيا خبر دارد ندارد
که کردم همرۀ دلدار خود جنگ
نمی دانم چرا گرديده باشد
فضای آسمان بر ديده ام تنگ
بده ساقی اگر داری شرابي
نگردم نشئه از اين ساغر بنگ
به گريه عشقری باشد مفادي
که آب ديده از دل می برد زنگ





