من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
مولوی بلخی
این رباعیِ عمیق، تجلیگاه نگاه پارادوکسیکال مولانا به مقوله «رنج» و «عشق» است که در آن، دردِ ناشی از فراق یا طلبِ معشوق، نه یک عارضه آزاردهنده، بلکه گوهری ارزشمند و پیوندی وجودی میان عاشق و معشوق تلقی میشود. مولانا با زبانی قاطع اعلام میکند که این درد را به سادگی از دست نمیدهد، چرا که این رنج برای او حکم «یادگار» و نشانهای از حضور دوست در ساحت جانش را دارد؛ در واقع، از دیدگاه عرفانی او، دردی که از جانب حق باشد، خود مرتبهای از درمان و بیداری است که سالک را از خودپرستی رهانیده و به مقام استغنا میرساند. ترجیح دادن این «درد» به «صد هزار درمان»، نشاندهنده ترجیحِ سختیِ مسیرِ وصال بر عافیتطلبیِ دنیوی است و تأکید میکند که در نظام فکری مولانا، وفاداری به دوست تا پای جان، تنها راه صیانت از این امانتِ الهی و یگانه طریقِ نیل به کمال است.
من دل به کسی جز توبه آسان ندهم
چیزی که گران خریدم ارزان ندهم
صد جان بدهم در آرزوی دل خویش
آندل که ترا خواست به صد جان ندهم
اوحدالدین انوری
این رباعی انوری با بیانی قاطع و استوار، بر ارزش و تقدسِ «انتخابِ دل» و وفاداری در عشق تأکید میکند. شاعر در اینجا عشق را نه یک اتفاق گذرا، بلکه کالایی گرانبها تصویر میکند که به بهای سنگینِ تجربیات و رنجهای عاطفی بهدست آمده و به همین دلیل، حاضر نیست آن را به سادگی یا در برابر وسوسههای دیگر از دست بدهد. تقابل میان «صد جان» و «یک دل» در بیت دوم، نشاندهنده یک سلسلهمراتب ارزشی است که در آن، دلی که به شناخت و انتخابِ معشوقی خاص رسیده، از حیات مادی و حتی هزاران جان نیز ارزشمندتر است؛ در واقع انوری با این منطقِ شاعرانه بیان میکند که اگرچه جان شیرین است، اما دلی که هدف و مقصود خود را یافته، هویت اصلی انسان را میسازد و معاملهناپذیر است.
سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهم
دل بَرْنَکَنَم ز دوست تا جان ندهم
از دوست که یادگار دردی دارم
آن درد به صد هزار درمان ندهم
شیخ ابوسعید ابوالخیر
این رباعیِ منسوب به شیخ ابوسعید ابوالخیر، تجلیبخشِ دیدگاهِ عرفانی به مقوله «رنج و دردِ عشق» است که در آن، برخلاف منطقِ معمولِ زندگی، درد نه یک عارضه آزاردهنده، بلکه گرانبهاست. تحلیل محوری این ابیات بر این پایه استوار است که در مسیر سلوک، «درد» پیوندی مستقیم با «یادِ دوست» دارد؛ یعنی رنجی که از دوری یا اشتیاق به معشوق حاصل میشود، خودْ نشانهای از حضور او در جانِ عاشق است. از این رو، شاعر این غم را «سرمایه» مینامد و با زبانی قاطع تأکید میکند که حتی در برابر «صد هزار درمان» نیز حاضر به معاوضه آن نیست، چرا که درمان به معنای پایانِ طلب و فراموشیِ یادِ یار است، اما این درد، رشته اتصالی است که تا لحظه جان دادن، هویت و غنای روحی عاشق را تضمین میکند.





