چشمم که سرشک لاله گون
چشمم که سرشک لاله گون آورده وز هر مژه قطرهای خون آلوده نی نی به نظارهات دل خون شدهام از روزن سینه سر برون آورده…
چشمم که نداشت تاب نظارهٔ
چشمم که نداشت تاب نظارهٔ یار شد اشک فشان به پیش آن سیم عذار در سیل سرشک عکس رخسارش دید نقش عجبی بر آب زد…
چشمی به سحاب همنشین
چشمی به سحاب همنشین میباید خاطر به نشاط خشمگین میباید سر بر سر دار و سینه بر سینهٔ تیغ آسایش عاشقان چنین میباید “ابوسعید ابوالخیر…
چشمی دارم همه پر از دیدن
چشمی دارم همه پر از دیدن دوست با دیده مرا خوشست چون دوست دروست از دیده و دوست فرق کردن نتوان یا اوست درون دیده…
چندانکه به کوی سلمه
چندانکه به کوی سلمه تارست و پود چندانکه درخت میوه دارست و مرود چندانکه ستاره است بر چرخ کبود از ما به بر دوست سلامست…
چندت گفتم که دیده بردوز
چندت گفتم که دیده بردوز ای دل در راه بلا فتنه میندوز ای دل اکنون که شدی عاشق و بدروز ای دل تن درده و…
چون باز سفید در شکاریم
چون باز سفید در شکاریم همه با نفس و هوای نفس یاریم همه گر پرده ز روی کارها بر گیرند معلوم شود که در چه…
چون حاصل عمر تو فریبی و
چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست مغرور مشو بخود که اصل من و تو گردی و…
چندین چه زنی نظاره گرد
چندین چه زنی نظاره گرد میدان اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان تا هر که در آید بنهد او دل و جان فارغ چه کند…
چون تیشه مباش و جمله بر
چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش چون رنده ز کار خویش بیبهره مباش تعلیم ز اره گیر در امر معاش نیمی سوی خود…





