دلم از سير گلشن وا نگردد
بکامم آن شکر لب تا نگردد
برو ناصح مکن منعم ز گريه
به اين جادوگری دريا نگردد
ز جای خود مخيز ای سرو آزاد
قيامت بر سرم برپا نگردد
فتد آتش درين بازار هستي
که يک يوسف وشی پيدا نگردد
اطاقم بی در و ديوار گرديد
چو مجنون خانه ام صحرا نگردد
رسيدن بر لب جانان محال است
چو خاکم ساغر و مينا نگردد
دلم را ميل با روحانيان است
پسندم مردم دنيا نگردد
شنيدم عشقری با يار می گفت
که تو گشتی، خدا از ما نگردد
بکامم آن شکر لب تا نگردد
برو ناصح مکن منعم ز گريه
به اين جادوگری دريا نگردد
ز جای خود مخيز ای سرو آزاد
قيامت بر سرم برپا نگردد
فتد آتش درين بازار هستي
که يک يوسف وشی پيدا نگردد
اطاقم بی در و ديوار گرديد
چو مجنون خانه ام صحرا نگردد
رسيدن بر لب جانان محال است
چو خاکم ساغر و مينا نگردد
دلم را ميل با روحانيان است
پسندم مردم دنيا نگردد
شنيدم عشقری با يار می گفت
که تو گشتی، خدا از ما نگردد





