محمد انور بسمل
ای ز رویت محفل دلهای محزون را چراغ
ای ز رویت محفل دلهای محزون را چراغ تازه از بوی خوشت طبع پریشان را دماغ عاقلان در حلقهء از زلف پر چینت اسیر بی…
نگـاه گـرم او چـون سـوی ایـن نـاکـام مـی
نگـاه گـرم او چـون سـوی ایـن نـاکـام مـی افـتــد ز هـیـبـت شعـله سـانم لـرزه در انـدام مـی افـتـد اساس عـزتـت ای خـواجـه نبـود غـیر بی…
بـرد کفـر از دل بـرونـم داد ایمـانم بیاد
بـرد کفـر از دل بـرونـم داد ایمـانم بیاد داد تا از مـصحف روی تـو قـرآنـم بیاد بیـت معـمـوری شـود دل از نعـیم جنتم چون طواف…
همرهان از پا فتادم دست امدادم دهید
همرهان از پا فتادم دست امدادم دهید یعنی از دامان دشت بیخودی یادم دهید مکتب روشن سوادی تیره کرد ائینه ام ای صفا کیشان رهی…
بمناسبت شصت و سومین سالروز عرس عارف باالله،
بمناسبت شصت و سومین سالروز عرس عارف باالله، عاشق جمال الله، سخنور بزرگ دوران، فرد فقیر، عارف رموزات عشق و سوز و گداز، گوهر نایاب…
وا نسازد سیر گلشن طبع محزون ترا
وا نسازد سیر گلشن طبع محزون ترا گوشهء تنگ است صحرا رقص مجنون ترا رشتهء عشق و ادب بستند قانون ترا نشنود جز گوش کر…
بهاری عارضش داند خزان باغ تمنا را
بهاری عارضش داند خزان باغ تمنا را شناسد چشم شوخش مردهء آهوی صحرا را خرامان میگذشت آن شوخ دل را زد سر پائی باین رفتار…
یارب چه اقتدار است آن گیسوی رسا را
یارب چه اقتدار است آن گیسوی رسا را کز دست او شنیدم از هر زبان خدا را مطلوب هر که بینی در خورد همت اوست…
بیا ای دیده ام فرش ره و دل نذر اکرامت
بیا ای دیده ام فرش ره و دل نذر اکرامت تمنا در سجود افتاده پیش پا بهرگامت ندارد چشم بر بخت سکندر والهء رویت بجام…





