قاصدی مژده رسان در راه است

قاصدی مژده رسان در راه است روز آراستن خرگاه است صبح عیداست و جهان تا بجهان خرم از دولت شاهنشاه است بر من و واپسیم…

قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است

قرارگاه جهان بر مدار تقدیر است عجب زخواجه که درگیر و دار تدبیر است اگر بلطف بخوانند کبک صیاد است و گر بقهر برانند باز…

کشتن عاشق مباحستی مباح

کشتن عاشق مباحستی مباح اقتلولی لیس فی قتلی جناح جرح سیف ام رشیح من قدح قرح سهم ام معلی من قداح لن تنالوالبر حتی تنفقوا…

گاه کاخ است نه وقت چمن است

گاه کاخ است نه وقت چمن است نوبت خرمی انجمن است از رخ وقامت و تن شاهد بزم نایب سوری و سرو وسمن است لب…

کشور دل از جهانی دیگر است

کشور دل از جهانی دیگر است این زمین را آسمانی دیگر است ای جهان از راه ما بردار دام طایر ما زآشیانی دیگر است ای…

گذری باد بر آن زلف معنبر دارد

گذری باد بر آن زلف معنبر دارد بازیارب دل آشفته چه بر سر دارد دفتر معرفت آن به که بشوییم بجوی که درخت چمن اوراق…

گر بسوزیم بآتش همه گویند سزاست

گر بسوزیم بآتش همه گویند سزاست در خور جورم و از فضل توام چشم عطاست گر بخوانی زعطا سر زخطا در پیش است ور برانی…

گر آزرده گر مبتلا می‌پسندد

گر آزرده گر مبتلا می‌پسندد چه خوش‌تر از این کو به ما می‌پسندد هم او دشمنان را عطا می‌فرستد هم او دوستان را بلا می‌پسندد…

گر شهر حرام است و گرماه صیام است

گر شهر حرام است و گرماه صیام است بودن نفسی بی می و معشوق حرام است آورده برفتار صنوبر که خرام است کردست بپا شور…

گر چه ما را پای تا سرجرم و سر تا پا خطاست

گر چه ما را پای تا سرجرم و سر تا پا خطاست خواجه دید آنگه خرید، ار عیب ها پوشد رواست آنکه دستم داد اگر…

گر نمیخواهی غمینم ساختن،شادم مکن

گر نمیخواهی غمینم ساختن،شادم مکن ور نمیخواهی خرابم کردن، آبادم مکن چند، گه نومید باید بود، گه امیدوار یا فراموشم مکن ای دوست یا یادم…

گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستی

گر نه رخسار وی آشوب جهان بایستی آن پری از نظر خلق نهان بایستی آنکه بهرد گران عاقبت از ما بگذشت هم از اول بمراد…

گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم

گفتم از میکده یک چند سوی خانه شوم مستی از سر نهم و عاقل و فرزانه شوم حلقه زد بر در دل سلسلهٔ طرهٔ دوست…

گفتم که فاش میکند از پرده راز من

گفتم که فاش میکند از پرده راز من گفتا نگار پرده در فتنه ساز من گفتم گشاد بستگی کارم از کجاست گفت گره گشاست کف…

گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من

گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من دل را…

لبم از آتش دل میزند جوش

لبم از آتش دل میزند جوش بگوشم باز میگویند خاموش زیادت رفته باشم من عجب نیست که من از یاد خود گشتم فراموش ندیدم با…

لله الحمد نمردیم و بدیدیم چنین

لله الحمد نمردیم و بدیدیم چنین که نه یاریست زما شاد و نه خصمی غمگین دلی افسرده ز عشق و سری آزرده ز عقل سینه…

ما بندگان نه در خور این پایه بوده ایم

ما بندگان نه در خور این پایه بوده ایم گوی سعادت از کرم شه ربوده ایم تا دیده ایم دیده بر این در فکنده ایم…

ما هم چو پرده برفکند آفتاب چیست

ما هم چو پرده برفکند آفتاب چیست اشکم چو در حساب بیاید سحاب چیست بزم وصال و یار بمن مهربان و باز در حیرتم که…

ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگی

ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگی آن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی ز ابنای دهر ما را غیر…

ماه بزم افروزم امشب بی نقاب است آنچنان

ماه بزم افروزم امشب بی نقاب است آنچنان یاعیان در ظلمت شب آفتاب است آنچنان لطفها پنهان بقهرش شهد ها در زیر زهر در گمان…

مثال این تن خاکی و خاک، آب و حباب است

مثال این تن خاکی و خاک، آب و حباب است بیار باده که بنیاد روزگار بر آب است خروش ناله ی مرغان زچشم نرگس بستان…

مثال هستی با نیستی روان و تن است

مثال هستی با نیستی روان و تن است روان حقیقت هستی و نیستی بدن است نه صرف هست هویدا نه صرف نیست پدید نمایش خوش…

مردود خلق گشتم و گشتم پسند خویش

مردود خلق گشتم و گشتم پسند خویش رستم ز بند غیر و فتادم به بند خویش تا چند درد زهر بکامم زجام غیر زین پس…

مرهم دل‌های ریش از مشک ناب آورده‌ای

مرهم دل‌های ریش از مشک ناب آورده‌ای یا که بر رخسار خویش از خط نقاب آورده‌ای زلف مشک‌افشان بر آن عارض پریشان کرده‌ای یا عیان…

مگو مرگ است بی او زندگانی

مگو مرگ است بی او زندگانی که این ناکامی است آن کامرانی لبم بست از شکایت عشق و آموخت نگاهش را زبان بی زبانی ز…

من بدین ساعد سیمین که تو داری دانم

من بدین ساعد سیمین که تو داری دانم که اگر تیغ زنی از تو حذر نتوانم اگرم تلخ فرستی به حلاوت نوشم اگرم غیب نویسی…

مژده ای دل که شهنشاه جهان باز آمد

مژده ای دل که شهنشاه جهان باز آمد وانکه سر در قدمش سود سر افراز آمد خواب بگذار ز سر طلعت خورشید دمید بند بردار…

من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی

من در این جمع و پریشان دلم از غوغایی دیده جایی نگران دارم و خاطر جایی گر هلاکم طلبد دوست چه پرهیز ز خصم ور…

من که دارای جهان سخنم

من که دارای جهان سخنم بنده ی شاه زمین و زمنم عقل با من سرو کاریش نبود عشق داند که چسان مؤتمنم من بدام تو…

من فاش کنم غم نهانی

من فاش کنم غم نهانی حاشا نکنم که خود تو دانی با تو بزبان چه راز گویم هم راز منی تو هم زبانی نیک و…

من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار

من نه آن غرقه که از بحر برندش به کنار من نه آن تشنه که سیراب کنندش ز فرات تشنه ی تشنگیم عشق چه هجران…

من و اندیشه ی باری که ندارد یاری

من و اندیشه ی باری که ندارد یاری نگشاید دل از آن گل که بود با خاری عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند…

من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شوم

من نه آنم که دل آزرده ز بیداد شوم هر ستم را کرمی بینم و دلشاد شوم تا توانی بخرابی من ای عشق بکوش من…

من و از خون دل پیمانه‌ای چند

من و از خون دل پیمانه‌ای چند تو و پیمانه با بیگانه‌ای چند به پیشت درد دل می‌گویم افسوس که در گوشت بود افسانه‌ای چند…

من و دل را بکویی منزلی بود

من و دل را بکویی منزلی بود که در هر سو دلی با بیدلی بود چرا خود عشق زینسان مشکل افتاد که آسان شد از…

منع نظاره روا نیست تماشایی را

منع نظاره روا نیست تماشایی را ورنه فرقی نبود زشتی و زیبایی را یار ما شاهد هر جمع بود وین عجب است که بخود ره…

مهی امشب مگر در خانهٔ ماست

مهی امشب مگر در خانهٔ ماست که عالم روشن از کاشانهٔ ماست به آبادی مبر ای خواجه رنجی ببین گنجی که در ویرانهٔ ماست ملامت‌ها…

منم کاکنون به عالم غم ندارم

منم کاکنون به عالم غم ندارم و گر دارم غم عالم ندارم ز قلاشی و رسوایی و مسنی اساس شادمانی کم ندارم گریبان من و…

موکب شاه جهان آمده است و از پی

موکب شاه جهان آمده است و از پی نصر و فتح است و ظفر تا بخراسان از ری کاسه از فرق عدو گیر نه از…

ناصح اگر بر آن رخ نیکو نظر کند

ناصح اگر بر آن رخ نیکو نظر کند بندد زبان زپند و سخن مختصر کند مینالم از غم تو و اینهم غم دگر کاین ناله…

نام تو کلید بستگی‌ها

نام تو کلید بستگی‌ها یاد تو دوای خستگی‌ها دل می‌شکند شکنج زلفت ای مرهم دل‌شکستگی‌ها تاری ز کمند گیسوانت پیوند بسی گسستگی‌ها با رشتهٔ عقل…

ناله ها بر لب و از ناله اثرها داریم

ناله ها بر لب و از ناله اثرها داریم با خیال تو چه شب‌ها چه سحرها داریم بی‌خود و بی‌خبر و عاجز و مسکین و…

نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینی

نبود عجب ار برقی در خرمن ما بینی باشد عجب ار برگی در گلشن ما بینی دیوانگی ما را امروز مبین، فرداست کان سلسله ی…

نشاید ار چو تویی در کنار من باشی

نشاید ار چو تویی در کنار من باشی همین بس است که گویند یار من باشی مرا بیک نگه از خود خجل توانی کرد مباد…

نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش

نتوان داشت نگه باز زچشم سیهش دار از چشم بد خلق خدایا نگهش جای رحم است بر آن بندهٔ مسکین فقیر که برانند و ندانند…

نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را

نشناخت دل از زلف تو ویرانهٔ خود را دیوانه و شب گم نکند خانهٔ خود را از کوی تو می‌آیم و از خود خبرم نیست…

نگه مست و چشم هشیارش

نگه مست و چشم هشیارش لب شیرین و تلخ گفتارش دیدم و دل بمهر او دادم تا توانی بگو بیازارش رفت و پوشید چشم از…

نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی

نه جا بسایه ی شاخی نه پا بحلقه ی دامی نه پر شکسته بسنگی نه بر نشسته ببامی بسی عجب نبود گر قرار هست و…

نه دست من همین بهر هلاکم دامنت گیرد

نه دست من همین بهر هلاکم دامنت گیرد به سد امید اگر آیی به خاکم دامنت گیرد از آن ناله که می‌ترسم مرا با ذوق…

نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانم

نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانم ز بی‌دردی بود دردم ز جمعیت پریشانم طبیب آگه ز دردم نیست تا کوشد به…

نه هشیارم توان گفتن نه مستم

نه هشیارم توان گفتن نه مستم که هم پیمانه هم پیمان شکستم ز پا افکنده ام خود را در این دشت مگر روزی رسد دستی…

نه دل به دست یاری نه سر به زیر باری

نه دل به دست یاری نه سر به زیر باری آسوده بایدم زیست یک چند بر کناری خرم به روزگاران از دوستان بخشمی خرسند در…

نوبت عیداست و عید دولت و دین است

نوبت عیداست و عید دولت و دین است عید بدوران شهریار قرین است خطبة دولت بنام حامی ملک است شاهد دنیا بکام ناصر دین است…

نوبت خرمی بستان است

نوبت خرمی بستان است عهد سرو و سمن و ریحان است نرگس از خواب مگر دیده گشود که بر آن ژاله گلاب افشان است با…

هر بلایی کزو رسید مرا

هر بلایی کزو رسید مرا به عطایی دهد نوید مرا دوش از زلف و ابروان می‌داد گاه بیم و گهی امید مرا گه به شمشیر…

نوید لطف همی میرسد نهفته بگوشم

نوید لطف همی میرسد نهفته بگوشم چه مژده ها که همی میدهد زغیب سروشم مجال نطق نمیداد دوش بانگ سروشم گمان انجمن این کز غمی…

هر چه جویند ز ما در طلب آن باشیم

هر چه جویند ز ما در طلب آن باشیم ما نه نیکیم و نه بد بندهٔ فرمان باشیم گر چه زشتیم ولی در کنف نیکانیم…

هر چه جز ذکر تو افسانهٔ لاطایل بود

هر چه جز ذکر تو افسانهٔ لاطایل بود هر چه جز یاد تو اندیشهٔ بی‌حاصل بود بهوس بیهده دادیم دل از دست و دریغ کانچه…

هر کرا دل، دلبری را منزل است

هر کرا دل، دلبری را منزل است آنکه بی دلبر بماند بی دل است شاهد از یاران کجا گیرد کنار هر کجا شمعی میان محفل…

هر کرا بر سر آن کو گذری می‌باید

هر کرا بر سر آن کو گذری می‌باید از دل گمشده‌ام راهبری می‌باید از توام نیست گریزی که به هر سو گذرم بر سر کوی…

هر نفس مجلس ما دوش معطر می‌شد

هر نفس مجلس ما دوش معطر می‌شد تا کجا ذکری از آن زلف معنبر می‌شد پرتو ماه ز روی تو حکایت می‌کرد ظلمت شب به…

هر کرا دل با خدای مطلق است

هر کرا دل با خدای مطلق است ناخدا موج است و دریا زورق است غرقه در دریا همی جوید کنار چون کند آن کو بخود…

هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی

هم ز کارم منع کردی هم بکارم داشتی اختیارم دادی و بی اختیارم داشتی میشود عمری که دارم انتظار وعده ای یاد آن کز وعده…

هم سبزه سر زد از چمن و هم سمن ز شاخ

هم سبزه سر زد از چمن و هم سمن ز شاخ ساقی بساط باده به بستان ببر ز کاخ فرصت مده زکف که دوا می…

همین نه بنده ی حکم و مطیع فرمانم

همین نه بنده ی حکم و مطیع فرمانم چو سایه بر اثر آفتاب تابانم چو او بکوی در آید ببام دارم جای چو او ببام…

هوای خود چو نهادم رضای او چو گزیدم

هوای خود چو نهادم رضای او چو گزیدم جهان و هر چه در او جز بکام خویش ندیدم گمان بام توام بود هر کجا که…

وقت است که تن جان شود و جان همه دلدار

وقت است که تن جان شود و جان همه دلدار ای خون شده دل خانه بپرداز زاغیار تا شمع براهش برم ای سینه بر افروز…

هوسی کرده‌ام امروز که دیوانه شوم

هوسی کرده‌ام امروز که دیوانه شوم دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم زاهد از مجلس ما گر نرود گو نرود خانه بگذارم…

هوسی میبردم سوی کسی

هوسی میبردم سوی کسی تا چه بازم بسر آرد هوسی خبری نیستم از راه هنوز ناله ای میشنوم از جرسی ذوق پرواز چه داند مرغی…

هیچ عاقل به خانه بندد نقش

هیچ عاقل به خانه بندد نقش تا ببندد گذار سیلابش از خرابی بن نشاط چه غم در شکن سقف و بر کن ابوابش تا نیاید…

یا بیا افتادگان را دست گیر، افتاده باش

یا بیا افتادگان را دست گیر، افتاده باش یا نداری دست دل بردن برو دلداده باش خامه ی نقش آفرینت هست، لوحی ساده جو ورنه…

یا رب که چشم بد نرسد آن نگاه را

یا رب که چشم بد نرسد آن نگاه را وان طرز بازدیدن بیگاه و گاه را آن خم بخم سلاسل مشکین پرشکن کاندر شکنج هر…

وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریم

وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریم برد دوست نشینیم و قراری گیریم روزکی چند نظر بر رخ یاری فکنیم شبکی چند سر زلف نگاری…

وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مست

وقت آن شد که ز میخانه در آیم سر مست لب ساغر بلب و طره ی ساقی در دست کف زنان، دست فشان، از دو…

یک بار نخواندند و نگفتند کجایی

یک بار نخواندند و نگفتند کجایی تا چند توان رفتن تا خوانده بجایی ترسم ز خرابی دل ای دوست که گویند این خانه نبودست در…

یک شب نهان ز غیر بر ما نیامدی

یک شب نهان ز غیر بر ما نیامدی دادی نوید آمدن اما نیامدی اکنون نمیروی زبرش یاد آنکه تو جایی که بود مدعی آنجا نیامدی…

از بس که مرا دولت بیدار کم‌ست

از بس که مرا دولت بیدار کم‌ست گفتن نتوان که تا چه مقدار کم‌ست رنجی‌ست فراقت که کمش بسیارست عیشی‌ست وصال تو، که بسیار کم‌ست

از درد دل خود به فغانم چه کنم؟

از درد دل خود به فغانم چه کنم؟ وز زندگی خویش به جانم چه کنم؟ صبرست مرا چاره و دانند همه لیکن من بیچاره ندانم،…

امروز ز حد می‌گذرد سوز فراق

امروز ز حد می‌گذرد سوز فراق وین شعلهٔ آهِ آتش‌افروز فراق روز عجبی پیش من آمد! یا رب این روز قیامت‌ست یا روز فراق

امروز مرا غیر پریشانی نیست

امروز مرا غیر پریشانی نیست در مشکل من امید آسانی نیست غم کشت مرا و کس به دادم نرسید بالله که درین شهر مسلمانی نیست

آنی که تمام از نمکت ریخته‌اند

آنی که تمام از نمکت ریخته‌اند ذرات وجودت ز نمک بیخته‌اند با شیرهٔ جان‌ها نمک آمیخته‌اند تا همچو تو صورتی برانگیخته‌اند

ای هم‌نفس چند، که یارید به من

ای هم‌نفس چند، که یارید به من عاشق شده‌ام، مرا گذارید به من چندم گویید کز فلان دل بردار من دانم و دل، شما چه…

ای سیم‌ذقن، این چه دهان و چه لبست؟

ای سیم‌ذقن، این چه دهان و چه لبست؟ این خال چه خال و این چه زلف عجبست؟ روی تو در آن دو زلف مشکین چه…

آیینهٔ نورست رخ یار امشب

آیینهٔ نورست رخ یار امشب ای مه، بنشین در پس دیوار امشب ای مهر بپوش روی خود را در ابر ای صبح، دم خویش نگه…

با هر که نشینی و قدح نوش کنی

با هر که نشینی و قدح نوش کنی از رشک مرا خراب و مدهوش کنی گفتی که چو می خورم تو را یاد کنم ترسم…

باز آی، که از جان اثری نیست مرا

باز آی، که از جان اثری نیست مرا مدهوشم و از خود خبری نیست مرا خواهم که به جانب تو پرواز کنم اما چه کنم…

بگداختم از دست جفا کردن تو

بگداختم از دست جفا کردن تو این‌ست طریق بنده پروردن تو؟ گر من به گناه عاشقی کشته شوم خون من بی‌گناه در گردن تو

بی روی توام هست ملالی که مپرس

بی روی توام هست ملالی که مپرس وز زندگی خود انفعالی که مپرس هر لحظه چه پرسی که بگو حال تو چیست؟ دور از تو…

تا چشم تو عشوه‌ساز خواهد بودن

تا چشم تو عشوه‌ساز خواهد بودن صد دل‌شده عشق‌باز خواهد بودن تا از طرف تو ناز خواهد بودن از جانب ما نیاز خواهد بودن

تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟

تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟ با محنت و درد هم‌نشین خواهد بود خوش باش که روزگار پیش از من و تو تا…

در پنجهٔ غیر پنجه کردن تا کی؟

در پنجهٔ غیر پنجه کردن تا کی؟ سیم از پولاد رنجه کردن تا کی؟ گل را به گیاه دسته بستن تا چند؟ جان را به…

چون صورت زیبای تو انگیخته‌اند

چون صورت زیبای تو انگیخته‌اند صد حسن و ملاحت به هم آمیخته‌اند القصه که شکل عالم‌آرای تو را در قالب آرزوی ما ریخته‌اند

در عالم بی‌وفا کسی خرم نیست

در عالم بی‌وفا کسی خرم نیست شادی و نشاط در بنی‌آدم نیست آن کس که درین زمانه او را غم نیست یا آدم نیست، یا…

در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟

در عشق نکویان چه فراق و چه وصال؟ بدحالی عاشقان بود در همه حال گر وصل بود مدام سوزست و گداز ور هجر بود تمام…

دور از تو صبوری نتواند دل من

دور از تو صبوری نتواند دل من وصل تو حیات خویش داند دل من آهسته رو ای دوست که دل هم‌ره توست زنهار چنان مرو…

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز

دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز صد بار بسوختیم و…

سبحان‌الله! چه شکل موزون‌ست این؟

سبحان‌الله! چه شکل موزون‌ست این؟ از هرچه گمان برند افزون‌ست این نتوان گفت که چیست یا چون‌ست این؟ کز دایرهٔ خیال بیرون‌ست این

روز و شب من به گفتگوی تو گذشت

روز و شب من به گفتگوی تو گذشت سال و مه من به جستجوی تو گذشت عمرم به طواف گرد کوی تو گذشت القصه، در…

دیدم که یکی دو دسته از سنبل تر

دیدم که یکی دو دسته از سنبل تر بر بسته و خوش نهاده در پیش نظر گفتم که برو دو زلف یارم بنگر بر بسته…