ما را که جام نبود رنجیم کی ز سنگی
آن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی
ز ابنای دهر ما را غیر از ستم طمع نیست
دیوانهایم و سرخوش از کودکان به سنگی
در بوستان چو مزکوم در گلستان چو اعمی
ماندیم روزگاری فارغ ز بو و رنگی
از ره فتادگانیم تا صبح سر بر آرد
ای آسمان شتابی ای کاروان درنگی
صید توام من ای شوخ از این و آن چه خواهی
هرسو به امتحانی ضایع مکن خدنگی
زین پس نشاط یک چند آسوده میتوان بود
کس را بمانه صلحی ما را به کس نه جنگی
آن کس که نام دارد گو رنجه شو ز ننگی
ز ابنای دهر ما را غیر از ستم طمع نیست
دیوانهایم و سرخوش از کودکان به سنگی
در بوستان چو مزکوم در گلستان چو اعمی
ماندیم روزگاری فارغ ز بو و رنگی
از ره فتادگانیم تا صبح سر بر آرد
ای آسمان شتابی ای کاروان درنگی
صید توام من ای شوخ از این و آن چه خواهی
هرسو به امتحانی ضایع مکن خدنگی
زین پس نشاط یک چند آسوده میتوان بود
کس را بمانه صلحی ما را به کس نه جنگی





